درختم گرچه گاهی چشم با افلاک دارم من
همیشه ریشه اما در نهاد خاک دارم من
بگو در سایه سارم دوست یا دشمن بیاسایند
نگویی تا که از ایثار خود امساک* دارم من
خوشا بر جویباران خم شدن هایم که خوش سیری
در این آیینه های جاری ادراک دارم من
به سرمای زمستان نیز گر می گیرم از مستی
که شولاها به تن از پیچه های تاک دارم من
خزان فصل سبک باری ست نه هنگام عریانی
از این رو پیش تاراجش سری بی باک دارم من
زمستان چله ی خلوت نشینی با گل برف است
نپنداری که بی حکمت سری در لاک دارم من
ستون یادگاری های رنج و شادی ام٫غم نیست
اگر از نیش چاقوها به تن صد چاک دارم من
چه دستی میوه ام را چید و گم شد در میان مه؟
که یاد مبهمی زآن پنجه ی چالاک دارم من
نسیمی زد مرا امروز بر جان زخمه و روزی
میان کاسه ی ساز کسی پژواک دارم من
نیم بازیچه ی هر باد سرگردان صحرایی
اگر چه خویشی نزدیک با خاشاک دارم من
... و شاید کاوه ای یک روز چوب بیرقم سازد
همانندی به ظاهر گرچه با ضحاک دارم من
اگر باید اجاق خانه ای را بر فروزم نیز
دلم گرم است ٫کان پایان آتشناک دارم من
سپاس است این به پاس آفتاب و باد و بارانش
اگر دست دعا با آسمان پاک دارم من
*امساک=پرهیز
یادش گرامی و روحش شاد.
ای کاش او را با هنرش نگاه می کردیم نه با...
تاریخ او را در دل مردم ایران چون حافظ و سعدی زنده نگاه میدارد حالا ببین اینجا کجاست؟