رباعی از سعید فرمانی-شهرری
عمری است هویتش گرفتار من است بیچاره جنون٫ که من نصیبش شده ام
عمری است هویتش گرفتار من است بیچاره جنون٫ که من نصیبش شده ام
از لحظه ی تنها شدنم می ترسم آیینه درون کفنم بگذارید
(طوری زمین خوردم که دیگر پا نخواهم شد)
یک عمر٫ در انتظار هم صحبت بود هر کس به تماشای خودش می آمد
۸۶.۹.۲۲-حوزه هنری شهرری.یادش بخیر
بیگانه اگر می شکند٫ حرفی نیست از دوست بپرسید٫ چرا می شکند ؟
بگو آن دورها با کی نشستی که مثل گل تماشایی شدی تو
از کتاب مجموعه کامل شعرهایش.نشر:دفتر شعر جوان
هر گه که ز خاک تن من کوزه کنند گر آب در آن کوزه کنی٫ خون گردد
با پانزده آمدی٫ مبارک عددی ست زیرا که شبیه گنبد و گلدسته ست
از کتاب بی هم شدگان-نشر هزاره ققنوس
من مطمئنم که لحظه ی آمدنت خورشید هم آفتابگردان بشود
از پنبه ی گوشمان صدا می گذرد فرق عمل و شعار را می فهمیم
از کتاب نامه های بی تاریخ.نشر:پیام امروز ۱۳۸۹
تو ماه منی. ستاره ها می دانند هر شب به تو فکر کردنم از عشق است.
با معجزه ای کاش دلم جا بخورد کمتر به خودش بپیچد و جا بخورد
در دستم اگر عصای موسی باشد می گویمش این گرسنگی را بخورد
یادت دادم چگونه عاشق باشی یادم دادی چطور تنها باشم
از کتاب در دست چاپ (رابعه.رباعی.باران).نشر شاملو
بی روی تو هر نفس چو شمع ره باد می میرم و باز می فروزند مرا
زین تیره دل دیو صفت-مشتی شمر چون آخرت یزید شد دنیامان
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت: کاین خانه به ویرانه ی ما می ماند
دلگیرتر از شروع یک پایانم
در فکر رها شدن در اقیانوسم
هرچند خلاف رود در جریانم
از کتاب باید برای زنبیل خالی ات شعری بگویم.نشر : رسول
هرکس که مرا دید" تو را نفرین کرد
شاعر: ؟
نه" ساقه به جا ماند از ما و نه برگ
القصه چنین که خواب ما سنگین است
بیدار نمی شویم" الا با مرگ
دل باز ده" آغاز مکن قصه ی نو
افشاند هزار دل" ز هر حلقه ی زلف
گفتا: که دلت بجوی و بردار و ....برو .
هر تحفه که غم به دست او داد" گرفت
خاموشی و یک جهان سخن گفتن را
از عکس مزار شهدا یاد گرفت
این رباعی رو من تقدیم میکنم به شهدای روستای پیکان جرقویه اصفهان.به شهید حسین فاتحی پیکانی(مراد علی)
دست و دل ما" دامن فریاد گرفت
روزی که تو را گریه کنان می بردند
آن روز خدا هر چه به ما داد"گرفت
از رو یه اعلامیه ترحیم برداشتم!شاعر؟
کام دو جهان تو را میسر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حذر کن" که ورق برگردد
*حکم پیک*
تنهایی تلخ عزلتم را شستم
یک شب تو به خواب من"مرا بوسیدی
من هفته ی بعد صورتم را شستم
هروقت که نام عشق را می خوانند هرجا که نشسته ایم"بر می خیزیم
قومی به هوای ما به راه افتادند
با سایه ی ما به اشتباه افتادند
بعد از دو سه گام"ما به بیراهه زدیم
آنها همه یک به یک به چاه افتادند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یکبار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
از کتاب بی هم شدگان.نشر:هزاره ققنوس.
با خون بنفشه آبیاری شده است
بر پهنه ی این کویر بی آب و علف
دریا دریا"بهار جاری شده است
دم سردندو زبان گرمی دارند
آن سکه که بر مرده ای انداخته اند
روزی خودشان دوباره برمی دارند.
مبین عزیز دل ماست.