غزلی ماندگار از حسین منزوی
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من-دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق-ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
*
گل شکفته ! خداحافظ اگرچه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
*
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت٫ ولی به فکر پریدن بود
از کتاب :از ترمه و تغزل.نشر:روزبهان.چاپ سوم ۱۳۸۴
سلام به تویی که نمی شناختمت.