ترانه ای از من (مرگ برگ)
حالا که پاییز دوباره اومده در می زنه
وقت خداحافظیه تموم برگای منه
همین روزا یکی یکی میرند و تنهام میذارند
دل که به باد میدن٫دیگه نسبتی با من ندارند
همیشه این موقع سال سر به هوا میشند٫می افتند
دلیل این جدایی رو کاش به خودم می گفتند
آدما تا دل می کنند دوباره جون می گیرند
پس چرا برگای من وقتی میرند ٫ می میرند
تو دست من همیشه پر از برگ بَرنده بود
همین که پاییز می اومد پیش همه شرمنده بود
رو پام یه عمره وایسادم اما چه دردا کشیدم
همیشه مرگ برگام و با چشمای خودم دیدم
-
باز رو تنم که سبز میشند من تو دلم بهار نیست
بعده یه عمر فهمیدم هیچ کسی موندگار نیست
از این همه جدایی دچار غم نمیشم
حتی اگه بمیرم یه لحظه خم نمیشم
کاشکی میشد وجودم باز پره برگ و بار شه
یه روز بیاد که فصلا حتی پاییز٫ بهار شه
تو دست من همیشه پر از برگ برنده بود
همین که پاییز می اومد پیش همه شرمنده بود
رو پام یه عمره وایسادم اما چه دردا کشیدم
همیشه مرگ برگام و با چشمای خودم دیدم
تا وقتی پاییز بخواد داغ رو دلم بذاره
داستان من با برگام بازم ادامه داره...
این داستان ادامه دارد...
بهار ۱۳۹۱.اصفهان
سلام به تویی که نمی شناختمت.